طاقت بیار رفیق....

سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره!!!!!!!!

پایان

عمر این وب هم مثل عمر خوذم به پایان رسید...........
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 0:13  توسط ابولفضل  | 

بدون شرح

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:40  توسط ابولفضل  | 

فقط واسه خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:14  توسط ابولفضل  | 

فقط برای تو........

دل تنگم به امید تو دل به آسمان بسته ام به یاد تو به آسمان نگاه می کنم می بینم ستاره ها را،می شمارم تک تک آنها را به عشق تو شبها را تا سحر بیدار می مانم مینویسم درد دلم را ، تا فردا برایت بخوانم . به هوای تو به آسمان تاریک خیره میشوم تا شاید چهره ماه تو را ببینم. واقعیت این است که دلم برایت تنگ شده حقیقت این است که دلم به انتظار دیدن تو نشسته. دلتنگم عزیزم ، دلتنگ چشمهایت ، گرفتن دستهای مهربانت . به لحظه ای می اندیشم که بتوانم پرواز کنم و به سوی تو بیایم انگار که رویایی بیش نیست. تازه فهمیده ام که چقدر تو برایم عزیز و مقدسی ای سرچشمه خوبیها و پاکیها. به هوای تو در این شب دلتنگی سر به هوا شده ام چشمهای بهانه گیر ، دستهای خالی ، شانه های پر از نیاز نه یک لحظه ....... نه یک روز....... حرف از یک عمر دلتنگیست. انگار عمریست که دلتنگم ساده تر میگویم دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی . ترانه عشق در گوشم مرا به یاد لحظه های قشنگ در کنار تو بودن می اندازد، گاه می اندیشم به لحظه های دیدار گاه میترسم از لحظه های دور از تو بودن . حرفهای قشنگت را ، درد دلهای شیرینت را که در قلبم مانده برای خودم زمزمه میکنم تکرار میکنم تا احساس کنم تو برایم میخوانی قصه عشق را. دلتنگم ........ به امید تو دل به آرزوها بسته ام به یاد تو ترانه عشق را زمزمه میکنم میخوانم و میدانم که دلت همیشه با من است. میخواهم امشب در کوچه پس کوچه ها سرگردان قدم بزنم تا طلوع به من سلامی دوباره گوید و باز بنشینم در انتظار دیدن تو ، و باز ببینم تو را و بگویم که دوستت دارم. یک غروب دیگر و یک شب پر از دلتنگی کار ما عاشقان همین است ، دلتنگی و انتظار اما در مرام ما بی وفایی نیست عزیزم. به امید تو ای همنفس با تو نفس میکشم و با هر نفس عاشقانه میگویم که دوستت دارم عزیزم.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:38  توسط ابولفضل  | 

دل نوشته..............

سلام
نمیدونم از کجا یا از چی بگم این روزا کمتر میام نت ولی الان اومدم یه پست بزارم که به نظر خودم قشنگ اومد.امیدوارم شما دوستان هم بپسندید...........
.
.
گاهی اینقدر از زندگی خسته میشویم که میگردیم فکر میکنیم که مقصر این زندگیه نحس کیه؟؟ بعد بلند میگیم خدا!آره تو آخه چجور خدایی هستی؟دیگه دوست ندارم!گاهی اینقدر شادیم که آن لحظه ها را به کسی نمیدهیم حتی به زمان!فکر میکنیم با عث شادیمان کی بود؟میگیم آه دوست خوبم!باید برایش هدیه بخرم و هر روز بهش تلفن بزنم!!واقعا ما آدما مغزمون کوچیک و بی ارزشه!جایی که باید خدا رو ببینیم میگیم نیست و جایی که............
حیف

*********************************************

سجده ات نمیکنم و هیچگاه التماست نمیکنم چون سجده برای خداست و التماس در وجود من هیچگاه برای کسی ریشه نگرفته.ولی آنقدر آگاهم به غرور قطره قطره شده ی در چشمانم که میدانم میخوانی و میشنوی که میگوید بمان.
امشب دل من در چشمانم جای گرفته گویی چشم ندارم و جای چشمهایم تپش قلب است و لرزش پاهایم......مپل آنروز که به مهمانیه احساسم آمدی آنروز شوق4 و عشق اما امروز غم و هجران.نه؟!هجران یعنی امید به وصال در حالی که امید به عشق به من پشت کرده.امشب غم و فراموشی اجباریست.پاهایم مرا به سمت زمین و سجده کردن میکشد انگار قلبم به پاهایم فرمان میدهد:زودباش رفت رفت.....عقل بر پاهایم خیره خیره نگاه میکند و میگوید:بمان و خودت را سرافکنده مکن.قلب تلنگری به پاهایم میزند و میگوید برو تا پشیمان نشوی و هجر نکشی.میشنوی؟؟؟؟بحپ بینشان بالا گرفته و من در مرداب عذابنگاه سردت غرق میشوم.تو رفتی!ولی سالهاست که عقل و قلب با هم در جدال و قهرند.عقل میگوید:نرفتی و غرورت نشکست آفرین!قلب میگوید:نرفتی و از دستش دادی.افسوس بر تو..............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 21:13  توسط ابولفضل  | 

من اومدم............

سلام دوستان وب قبلیم به دلیل مسائلی حذف شد تصمیم گرفتم دوباره با همون آدرس از نو بنویسم.....

دوست دارم دوستای قبلیم دوباره بهم سر بزنن.............

خوشحال میشم بیاین...........

منتظرما.........

یا حق..........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 14:35  توسط ابولفضل  |